زندگی نامه آنتوان دوسنت اگزوپری

زندگی نامه آنتوان دوسنت اگزوپری

تقدیم به کسی که مرا اهلی کرد

 

این مطلب هموراه در صفحه ی اول نماش داده می شود.

برای مطالعه به پست های بعدی مراجعه کنید.

زندگی نامه ی آنتوان دوسنت اگزوپری از کودکی تامرگ. 

|پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390| 13:17|روباه ازاخترک64

در اوایل 1917 فرانسوا اگزوپری بیمارشد واز مدرسه بازماند.درماه می هنوز به مدرسه برنگشته بود.مادام دوسنت اگزوپری به آنتوان خبر داد که برادرش از تب رماتیسمی رنج می برد.یک ماه ونیم بعد فرانسوا در15سالگی دچار حمله قلبی شد ودر 10جولای درسن موریس درگذشت.او را همان جا درگورستان کوچک خانوادگی دفن کردند.

20دقیقه قبل از مرگ،فرانسوا خواست تابرادرش را دربسترش حاضرکنند.ساعت4صبح بود.(درد زیادی داشت، جسم چیزی نیست،حالم خوب است، این فقط جسم من است که درد می کشد،جسم من؛ولی روح من آرام است.)

پریشان ،ولی باافتخار آنچه را از مال دنیا داشت به برادرش بخشید.

اگر مرگ پسر بلوند وکوچک داستانش بااین حادثه ارتباط داشته باشد،پس این فرانسوابود که ((لحظه ای بی حرکت ماند،فریاد نکشید،بعد به آرامی افتاد،آن سان که درخت هامی افتند))

ووقتی خود را به سن موریس رساند،فرانسوا،بی جان دربستر بود.بادوربین کداک عکسی از اوگرفت.

گابریل،به خصوص شوریده ومجنون شده بود،برادرزنده اش آغوش گشوده بودواو را دربازوانش فشرده بود وبه زمزمه گفته بود،((قول می دهم به جای او همه برادران دنیا را برایت بیاورم))

آنتوان اکنون تنها مرد خانواده بود.

;}


برچسب‌ها: مرگ فرانسوا برادر, آنتوان دوسنت اگزوپری
|پنجشنبه چهارم مهر 1392| 20:31|روباه ازاخترک64|

در کشورهای مختلف جهان تمبرهای متعددی به یادبود شازده کوچولو

منتشر شده است , تعدادی از آنها ارائه می شود.

|جمعه بیست و هشتم تیر 1392| 20:0|روباه ازاخترک64|

خیلی سعی کردتاتوانست کمی ازخودبیرون بیاییدودوستانی پیداکند،3دوست که همه اهل لیون بودند.علاوه برشارل ساله بالویی دوبونووی ودرتابستان 1916بامارک سابران رفیق شد.مادربونووی پیش ازمادام دوسنت اگزوپری به سوسی می آمد.مدرسه ی سن ژان درفرصت هایی اجازه می دادوالدین بچه های شبانه روزی مدتی نزدفرزندانشان بمانند.پسرجذاب وبلوندش مانند اگزوپری توداربود؛اغلب درخودفرومی رفت وگاهی آشکارامضطرب می شد.سابران خجالتی اماتیزسخن وشوخ سرایکی دوسال ازاگزوپری بزرگتربوداونیزسرشارازاحساس می نمود.حساسیت فوق العاده ای داشت،دراحساس شعروموسیقی بااگزوپری همراه می شد.علاوه برفرانسواکه باشوق تمام دربرنامه های هنری سن ژان ازجمله موسیقی شرکت داشت.این سه تن نیزازمحارم اگزوپری بودند.

|سه شنبه دهم اردیبهشت 1392| 21:15|روباه ازاخترک64|

درعرصه ی ادبی اصراروشوق زیادی نشان می داد.حافظه اش برای شعرشگفت آوربودواشتیاقش به تئاتربه همان تندی سن موریس باقی بود.آثارمولیرراخوب بازی می کرد.شوخ طبعی وبذله گویی خودراچیزی که درتوان دانش آموزان سن ژان نبود به اثبات رساند.درعکس هایی که ازآن دوره باقی مانده به دکترنمایشنامه ی مریض خیالی شباهت دارد:ناهنجار،زمخت،تودارودائمادررنجودرد.

ازهمشاگردی هایش یک سروگردن بلندتربود.قدبلندش موجب می شددرعکس های دسته جمعی اورابه صف آخربرانند،دراین عکس ها چهره اش غمناک ترازعکس های دیگراست.طره ی تابدارطلاییش سست تروتیره ترشده بود،به طوری که دیگراجزای صورتش راتحت تاثیرقرارنمی داد.به خصوص بینی سربالایش را؛

دانش آموزانی که دماغی ازاین دست داشتندبه لحاظ تمسخردیگران ناراضی بودند.مانندپدرش چشمانی برجسته داشت،کمی بیرون زده بودوبه شکلی دراماتیک واحساس برانگیزبامژه های بلندی حمایت می شد.

این همه وقتی جمع می آمددانش آموز16ساله راشبیه جغدنشان می داد.کمی که پابه سن گذاشت گاهی جذاب وگاهی عجیب به نظر می آمد؛شبیه بازیگرانی چون والاس شاون یااورسن ولزجوان.ماننداغلب محصلان ،عبوس وترش رومی نمود.بایک لبخندکوچک حالت شیطنت درچهره اش می نشست.این تغییرات آنی سال هابعد(دردهه30)یکی ازدوستانش رابرانگیخت تابگوید:

وقتی اگزوپری حتایکبارروی کسی لبخند می زندزخم های ابدی دردل او به جودمی آورد.

درفری بورگ وقتی لبخند می زدمی خواست ترس وکمرویی خودرابراند.حواس پرتی وپریشانیش چیزی بود که نشان می داد؛دروضع تحصیلیش تاثیرگذاشته بود

|سه شنبه دهم اردیبهشت 1392| 21:15|روباه ازاخترک64|

اگزوپری وورزش های مورد علاقه ی او

 

دریکی ازگزارش های –فری بورگی ازعلاقه ی او به فوتبال هم یادشده.گزارش می گوید:

 

درنوک حمله بازی می کرد،به شمشیربازی هم علاقه داشت.ولی گویامدرسه ی ژان ازنظرورزشی مجهزنبود.به همین مناسبت دوره ی ورزشکاری اگزوپری دیری نپایید.بعد هاازاینکه قسمتی ازوقتش راصرف ورزش کرده بودزیاد راضی به نظرنمی رسید.یکباردیگرثابت کردکه دنبال دلش می رودوبه مقررات مدرسه التزامی نمی دهد.معلم تاریخ ازپسری بی دست وپایادکرده که (یک وری روی میزخم می شد ودائمافنجان شیروقهوه ی خودراواژگون می کرد؛ولی وقتی می خواست مدل های کاغذی بسازد،دست های بزرگ وانگشت های بلندش بامهارت یک استادیراق دوزکارمی کرد)

 

سال هابعد وقتی نزدیک بود فنجان چای رابریزدازاوپرسیدند،دست وپاچلفتی بوده یازرنگ؟

 

جواب داد:خب معلوم است که دست وپاچلفتی نیستم،چون تاحالاحتایک فنجان هم نشکسته ام!

 

|سه شنبه دهم اردیبهشت 1392| 20:39|روباه ازاخترک64|

اولین دوره ی زندگی دوراز خانواده،چون دارویی شفابخش بود.اوراازسبک سری های سن موریس وسخت گیری های ژزوییت هانجات می داد.در راهی قدم گذاشت که به خودش ختم می شد،احساس می کرد دارد به درونش نزدیک می شود.ویلاسن ژان مدرسه ای بود که ازآنجاسفر زندگی را به عنوان جوانی بالغ آغاز کرد.درآثار خود نیز وقتی ازدوران تحصیل سخن می گفت،فقط از آنجا یاد می کرد.این خود نشان می دهد که تاچه حدبه آن مدرسه پیوند داشت.گوینده ی داستان پست جنوب ( باسیری مالیخولیایی) از محل تحصیل وزندگی خود سخن گفته است؛(ساختمانی با سقف شیروانی درمیان صنوبرهاباپنجره های نورگیربزرگ)

 

اینجا مدرسه ی ویلاسن ژان بود واگزوپری آن را دوچندان توصیف می کرد.محوطه ی مدرسه زیباترین جایی بود که می شناخت.دردامنه ی تپه قرار داشت؛زیرپایش خانه های شهرفری –بورگ باآن خواب زدگی اسرارآمیزشان ردیف درردیف تاآخر دره خفته بودند،ومدرسه ی ویلای سن ژان گویی از همه آن چیزهای آرامش بخش نگهبانی می کرد.

 

بعد از زمین بازی،که درواقع چمنزاری پرازرستنی های کوهی بودجنگلی انبوه وغنوده بود.سن ژان مدرسه ای سه زبانه بود،نیمی از1000محصل آن سویسی بودندونصف آن نیمه دیگر فرانسوی.هیچ دیواری آن را ازجهان خارج جدانمی کرد.آن زیبایی یکپارچه اعتمادی درآنتوان به وجود می آورد.

 

ویلا سن ژان مطمئنابرای شاعر خیال پرداز سن موریس بهتر از مدرسه خشک وسخت ژزوییت هابود.اماهنوزتاکاملامطیع ومنقاد زندگی دانش آموزی شودراه درازی داشت.مرتبابرسر میز غذا به خاطراینکه هنوز نمی توانست آلمانی صحبت کندرسماتوبیخ می شد واگر می خواست جوابی به این اتهام وسرزنش بگوید،به فرانسه می گفت.

 

درحالی که زبان آلمانی-ودرواقع تمام زبان های خارجی-ناتوانی هایش راظاهر می ساخت.لهجه ی سویسی خود را تیزترمی کردودوستان خودرا به شنیدن ترانه هایی از – هوگو-مالارمه یاورلن فرامی خواند.

 

درکلاس به شیوه ی نامعقول وغریب خود ادامه می داد وگاهی دردرس فرانسه یالاتین نمره خوب می گرفت؛بچه ها نامی براوگذاشته بودند؛اصطلاحامی گفتند:چراغ عقب، کتانه از دانش آموزی که از همه عقب تر بود،نمره ی جغرافیش درهردوسال،کمترین نمره ی کلاس بود،اماظاهرا نتوانست درسی را که به نظرش سراسرمسخره می آمدفراموش کند.

 

[گوینده ی شازده کوچولو اظهارتاسف می کند که چرا کاری خوش آینده وامیدبخش مثل نقاشی را به خاطر موضوع کسل کننده ای چون جغرافیا رهاکرده است.]

 

بالحنی سرداعتراف می کرد که پروازدرسراسر دنیا به او آموخت که جغرافی هم می توانست مفید باشد«آدم بایک نگاه می تواند بگویدکه چین کجاست یاآریزوناکجاست،برای کسی که راهش را درسب گم کند،موضوع جالبی است.»

|دوشنبه پنجم فروردین 1392| 15:53|روباه ازاخترک64|

باشروع جنگ جهانی اول مادام دوسنت اگزوپری به عنوان سرپرستار بیمارستان راه آهن آمبریو مشغول به کار شد.برای اینکه بتواند ازآنتوان مراقبت کند او را به لومان فراخواند وبه مدرسه ژزوبیت ها در ویلفرانش –سور –سائون چهل وپنج مایلی سن موریس انتقال داد.از واکنش همشاگردی های جدید اطلاعی نداریم ولی می دانیم مدرسه نتر-دام- دو –مونگره وپسران اگزوپری چندان باهم جور نبودندوکاری به هم نداشتند.

کمرویی،شرم حضور،دماغ سربالا،گونه های برجسته ورویا زدگی همیشگی او کار خودرا کرد؛بچه ها اسمش را «کوچولوی خواب زده» گذاشتند.دراین باره هم گزارش های دقیقی از شاگردان کلاس دردست است.لویی بارژون که بعد ها کشیش شد،از تعلق او به جهانی دیگر سخن گفته است.

همیشه از پنجره به درخت های گیلاس زل می زد....پسری افتاده فروتن را به یاد می آورم که اصلیتی مخصوص به خود داشت،لفظ قلم وکتابی نبود،آماده بود هرلحظه از شادی وفراوانی احساس منفجر شود)

کیفیت تحصیلی اش متوسط بود.مدیر مدرسه مونگره بعد از مطالعه مدارک پرونده در سال 1951نوشت: مرد کوچک ما به جز زبان فرانسه در دروس دیگر متوسط بود.زبان فرانسه به خاطر تلفظ وحشتناکش نمره های بد می گرفت،آن طورکه توقع داشتیم نبود!

شاهکار اگزوپری در واقع شاعری وطراحی بود.این تمایلات را با سعی تمام در خود تقویت می کرد.

یادگرفته بودجملات را سروته بنویسد؛در سال 1941طی مصاحبه ای گفت: شعرهای حماسه تمام نشدنی ام را سروته می نوشت.معلم ها وشاگردهاهرچه از بالای شانه ام نگاه می کردند،چیزی نمی فهمیدند.وقتی مادام دوسنت اگزوپری پسران خود را از آن مدرسه بیرون کشید معلمان چندان اظهار تاسف نکردند.

|پنجشنبه سی ام شهریور 1391| 19:53|روباه ازاخترک64|

آنتوان جوان آنقدر مشتاق بود که حتا نتوانست راز پروازش را از مادرش مخفی نگه دارد.ژرژ تیبو جوانی که اولین بار آنتوان را به آمبریو برده بود وبه خدمه ی آشیانه معرفی کرده بود،به یاد می آورد که « ازشادی روی پا بند نبود»آنتوان نیز چند بار به پایگاه دعوت کرد وهنگام صرف غذا در آشپزخانه باهم درمورد هوانوردی صحبت کردند.

وقتی لومان بازگشت بانقل خاطرات پرواز درصدد بود دل اودت سینه ته را ببرد.وقتی بالاخره موفق شد اجازه ی انتشار روزنامه دیواری را از مسئولان مدرسه سن کروا بگیرد،بالای صفحه تصویر یک هواپیماکشید وزیرش شعری نوشت که این طور شروع می شد:

بال ها درلطافت نسیم غروب می لرزید؛برای آن روح خواب زده صدای موتور چه آرامشی داشت......

 

|پنجشنبه سی ام شهریور 1391| 19:37|روباه ازاخترک64

اگزوپری اولین بار در اواخر جولای ۱۹۱۲وقتی برای مرخصی به سن موریس آمده بود پرواز کرد.درسراسر تابستان همراه خواهرش گابریل سوار دوچرخه می شد وبه پایگاه هوایی جدالتاسیس آمبریو می رفت.

اواولین بار همراه با گابریل وروبلفسکی )خلبان( پرواز کرد.آنتوان نوجوان به لحاظ کنجکاوی هایش در کار هوا وهواپیما سازی در میان مهندسان وکارکنان شهرتی بهم زده بود.وقتی وارد می شد همه می گفتند:

باز این آنتوان آمد تاسیلاب سوالات خودمارا بترساند.نوجوان ما اشتیاق زیادی به پرواز نشان می داد کاری که مادرش به کلی قدغن کرده بود-درواقع خود نیز چندبار در آشیانه حضور یافته بود به خصوص برای اینکه به خلبان ومکانیک ها بگوید به حرف های پسرش توجه نکنند.بعدظهر یکی از روزهای آخر ماه جولای اگزوپری پیروزمندانه راه چهار مایلی قصر به آمبریو را طی کرد وبه پادگان وارد شد.آلفرد تنو ۲۰ساله مکالمات آن پسر ۱۲ساله را باگابریل ورو بفسکی به یاد داشت:

-آقا مادرم همین الان تاکید کرد که باید تعمید داده شوم.

-اوووووه ه ه ه واقعا؟

-بله آقا دروغ نمی گویم قول می دهم !

-خوب حالا که اینطور است - ومن می دانم که تو بچه راستگویی هستی باید یک فکری برایش بکنیم.

-آقا من از شما خیلی ممنونم.مرا پیش مادرم سرافراز می کنید.باور کنید دلم نمی خواهد روی حرف او حرف بزنم.می دانید که....

-بله بله...می دانم.....خوی حاضری؟

به شهادت حاضران چنین گفتگویی اتفاق افتاده بود البته در پایگاه هوایی کسی باور نکرد که مادام اگزوپری ناگهان عقیده ی قلبی خود را تغییر داده باشد.تدبیر ماهرانه آنتوان به خوبی انجام شد ودر آن غروب تابستان با هواپیمای برتود-ورو بلفسکی دوبار روی پادگان آمبرتو چرخید.

|جمعه بیست و هفتم مرداد 1391| 22:28|روباه ازاخترک64|

اودت دوسینه ته دختری از دوستان خانوادگی که دوسال از اگزوپری بزرگتر بود وبرادرش نیز در نتر- دام – سن کروا درس می خواند شادمانه به خاطر داشت که آنوتان بارها از قصر آنها دیدار کرده بود.بیان شاعرانه ی آنتوان در توصیف زیبایی آن دخترک بلوند شکل کاملن خودمانی به خود گرفت.آنتوان شعر می گفت،تراژدی ونمایشنامه می نوشت ودائما اصرار داشت آن ها را برای ما بخواند.راستش در آن سن وسال مابیشتر ترجیح می دادیم بازی کنیم.هرجا می رفتم،حتا وقت بازی دنبالم می آمد،کاغذهایش دستش بود وشعرهایش را می خواند.

باید از اودت دوسینه ته ممنون باشیم که آن کاغذهارا حفظ کرد.آبه لونه هم کاری غلط های املایی نداشت،مسحور خیال پردازی ورمانتیسیسم شاعر جوانی شده بود که آشکارا روزگار لامارتین را در قرن 19زنده می کرد.بچه های 2خانواده اگزوپری وسینه دوته در آن قصر بزرگ واقع در حاشیه شهر لومان درس رقص فرا می گرفتند،کاری که در نظر آنتوان فقط انجام وظیفه به شمار می رفت.به خصوص از کاردیل که بیش از رقص های دیگر انجام می شد،احساس نفرت وخستگی می کرد.

اودت سینه ته که همیشه بدشانسی می آورد وبا او می افتادمی گفت:- حرکات درست وحسابی نشان نمی داد وشاید عمدی بود،وقتی با ریتم موسیقی تکان می خورد شبیه خرس می شد!

در لونمان همانقدر که از درس خواندنش تعریف می کردند از خام دستی وبی  مبالاتی اش نیز سخن می گفتند با جوشش وشو ق وشور نویسندگی گرفتاری هایی داشت،هنوز جنون وحرارتی که ناگهان اورا در بر می گرفت موجب آزارش می شد.اما این ها ابزار ها واهرم هایی بوده که معنای واقعی خود را پیدا می کرد؛درصورتی که ابزارهای دیگر از جمله ابزارهای فنی ودرست وحسابی او را گرفتار می کرد.هنوز در دوچرخه سواری استاد نشده بود.با ژان –ماری لولیور به گردش می رفت ومعمولن عقب می افتاد وهنگامی که بدشانسی می آوردودوچرخه اش صدمه می دید کسی در آن نزدیکی نبود که کمکش کند.اما بیگانگی او با ابزار تعمییر دوچرخه موجب واماندگی اش نمی شد.

(( دست وصورت ولباس هایش کثیف می شد ولی بالاخره به مقصد می رسید.مقصدشان معمولن ویلایی روستایی لولیور ها در 5مایلی جنوب لومان بود،منطقه ای پر از درخت کاج که جزیی از جنگل مولسان به شمار می رفت.درست جنب لومان بود.درجوار جاده ی باریکی که به دهکده ی هونو –دیه –ره منهی می شد.اینجا زمینی بود به پهنای تقریبن نیم مایل با درخت های کاج بلند که از موقوفات کلیسا بود.تقدس این مکان اوایل کمی آنتوان را می ترساند ولی مدتی بعد عادی شد وتقریبن یکسال بعد از بین رفت.

|جمعه بیست و سوم تیر 1391| 23:20|روباه ازاخترک64

مجموعه‌ی حاضر، مشتمل است بر نامه‌های 'آنتوان دوسنت اگزوپری'، نویسنده‌ی مشهور فرانسوی و خالق شازده کوچولو، به مادرش که به ترتیب زمانی از نوجوانی دی تا هنگام مرگ او جمع‌آوری شده است؛ ضمن آن که تعداد اندکی از نامه‌های او به دیگر افراد خانواده نیز در این مجموعه گنجانده شده است. به تصریح کتاب: 'آنتوان دوسنت اگزوپری در 29 ژوئن سال 1900 در خانواده‌ای اصلی در لیون فرانسه به دنیا آمد. او تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه (ژسو) در لیمان گذراند و در خلال سال‌های 1915 و 1917 به مدرسه‌ی در فرایبورگ سوییس رفت که زیر نظر پدران روحانی کاتولیک مذهب اداره می‌شود...در یازدهم آوریل 1913 با (کنسوئلو مانسین ماندورال دوگومژ) ازدواج کرد که شخصیت (گل‌سرخ) در اثر مطبوعش (شازده کوچولو) را از او الهام گرفت'. هم‌چنین گفتنی است 'وابستگی شگفت‌آور او به مادرش تمام دوران زندگی و عشق سرشار او که گویی تنها منحصر به مادر است از لابه‌لای تمام نامه‌ها نمایان است. از متن نامه‌ها می‌توان دریافت که مادر او نمونه‌ی تمام عیاری است از یک زن کامل که با شجاعت و عشق همیشه بزرگ‌ترین حامی پسرش بوده است'.

تاریخ نشر : ۸۵۰۳۲۳
تیراژ : ۲۲۰۰
تعداد صفحه : ۲۳۶
نوبت چاپ : ۱
شابک : ۹۶۴-۷۸۶۵-۶۸-۶
شماره کنگره : ۸۵۳۲۳۰۳۳
رده دیویی : ۸۴۶.۹۱۲
محل نشر : تهران
جلد : شومیز
قطع : رقعی
زبان کتاب : فارسی
نوع اثر : ترجمه
نویسنده : سنت‌اگزوپری - آنتوان‌دو
مترجم : خزائلی - سیروس
ویراستار : رسول‌زاده - مونا

|سه شنبه بیستم تیر 1391| 22:56|روباه ازاخترک64

رهگذران می آمدند ومی رفتند ومن درآنجا احساس آرامش وخوشبختی می کردم.درانتظار روزی بودم که بتوانم حضورم را به همه دنیا اعلام کنم.یک شب یک آقای پرفیس وافاده وخوش منظری آمدوکلاه را خرید.کلاه فروش وقتی چشمش به اوافتاد قیمت را دوبرابر کرد.زیرا شعارش این بود(( هیچ وقت نباید مشتری های چاق وچله را که جیبشان ازحواله های بانکی قلمبه شده از دست داد)) زیبایی  وظرافت وقار کلاه سیلندر وقتی سنایش شدکه همراه صاحبش به باشگاه رفت.


ادامه مطلـب
|سه شنبه هشتم فروردین 1391| 21:57|روباه ازاخترک64

اگزوپری دردوران تحصیل

محل اقامت خانواده آپارتمان وسیعی بود که باغ کوچکی داشت،واقع در خیابان کلو- مارگوشماره21.به نظر می رسید اوضاع چندان مرتب نبودوکارهانظم درست وحسابی نداشت؛شاید به خاطر غیبت اتفاقی مادام دوسنت اگزوپری بود.درچنین مواقعی بچه هارا به عمع خانم می سپردند.تنهاساعت خانه کار نمی کرد.پل گولیته همسایه ی آن ها دران خیابان شمالی وهمشاگردی مدرسه ی سن کرواهرروز صبح با آنتوان پیاده به مدرسه می رفتند.بیست دقیقه راه بود.ساعت30/7خانه را ترک می کردند تا به کلاس ساعت8برسند.آنتوان صبح ها زود بر می خاست ودرخانه ی گولیته را می کوبیدومی پرسید:ساعت چنداست؟این کار همیشه بین6تا5/6صبح انجام می شد.بعدهایکباراشاره کرد که وقتی در خیابان کلو-مارگومی زیستندساعت نداشتند،ولی زیاد تمایل نداشت بگویدقبل از شروع کلاس برای بار دوم صبحانه می خورد.

درسال های اول زندگی در لومان وضعش از نظر تحصیلی درخشان نبود.سیمون اگزوپری موضوع را اجمالن چنین توصیف کرد که برادر کوچکش( از هیچ نظر اعجوبه نبود) پدران روحانی سن کروا که همه درس ها را به زبان لاتین ویویانی تدریس می کردند از اوبه عنوان بچه ای یاد می کردند که نمی توانست آرام بنشیند!ومی گفتند:پردل وجرات وباهوش بود امااغلب پریشان وبی انضباط می نمود ودل به درس نمی داد.دلایل زیادی داشتند که بعد از کلاس اورا نگه دارند: ردشدن پی درپی امتحانات ریاضی،بی توجهی به درس،سرووضع نامرتب ،بی مبالاتی درنگه داری کتاب ودفتر.تقریبن همه روزه اورا نگه می داشتند وتذکرات جدی می دادند.نمراتش دائماتنزل می کرد،گرچه درمواردی نظیر اخلاق،انضباط،وضع ظاهری وبهداشت مانند دروس دیگر ناامید کننده نبود.

اوصاف اگزوپری در لومان از9تا15سالگی با روحیه آن مخترع شیطان ووحشی سن موریس چندان مطابقت نداشت؛تاحدی فیلسوفانه درخود فرورفته بود.خواهرش می گفت: خودرا کمی از گرمای خانواده کنارکشیده بود وبه صورت بچه ای راز پوش درآمده بود.

ژان ماری لولیور که از 1905محصل مدرسه ی سن کروا بود آن را شاگرد جدید افسرده وغمگین توصیف می کرد که در خندیدن امساک داشت.معلمانش فکر می کردند پسر رویا زده وگرفتاراوهام است.شاگردان از این عناوین چیزی نمی فهمیدند فقط او را مسخره می کردند ومی گفتند: ولش کن بابا،تو باغ نیست!

آنتوان از تمسخرشان عصبانی می شد،اما خشمش معمولا کوتاه بود.کارهای ادیبانه اس با برنامه های تحصیلی مطابقت نمی کرد.با این وجود مدرسه باعث تعطیلی آن ها نشد.مکاتبه با مادرش را که در طول سال تحصیلی اغلب در قصر سن موریس یا قصر لامول اقامت داشت آغاز نمود.یکی از طولانی ترین آن ها مربوط به سفر کوتاهش برای دیداراز صومعه بندیکتن در سوموله بود،سفری افسانه ای که حتی سال هابعد هم از خاطرش نرفت.سال بعد که به کلاس بالاتر رفت در13سالگی به ژان ماری لولیور نزدیک شدودر کار مجله ای که قصد داشت منتشر کند از او کمک خواست.صفحه ی اول وستون ادبیات را برای خودش نگه داشت ومطالبی از قبیل اخبار ورزشی وهنری را به دیگران سپرد.قرار شد یک طراح هم کاریکاتورهایی بکشد.اما مجله به شماره اول نرسید زیرا پدر روحانی رئیس مدرسه فورن همه را احضار کرد وسرزنش هاکردوگفت بهتراست از خیالات واهی دست بردارند وبه درسشان بچسبند.

سال بعد آنتوان جایزه ی بهترین انشای مدرسه را به زبان فرانسه دریافت داشت.بعد از این واقعه اوضاع تغییر کرد،اگزوپری برای اولین مرتبه به درس علاقمند شد.آبه مارگوتا کشیش مهربانی بود که ناگهان دریافت پسر بااستعدادی درمدرسه خود دارند.گاهی نصیحت هایی می کردومحبت نشان می داد.راه را برای درس خواندن آنتوان باز کرد.لولیوربه یاد داشت که آبه ماگورتااولین کسی بود که به خاطر نوشتن مطلبی درباره ی هوانوردی اگزوپری را مورد تشویق قرار داد.او نیز البته می توانست مانند مدیر مدرسه به خاطر این که مطلبی غیر مذهبی نوشته سرزنش کند ولی نکرد،در عوض تشویق کرد.درهمان احوال معلم معلم زبان فرانسه آبه لونه ی سخت گیر هم استعداد های شاگرد خودپی برد.اورایکی از سخت گیرترین معلم سن کروامی دانستندکه شیوه خاصی در تدریس زبان فرانسه داشت.ازتوجهات آبه لونه ،آنتوان بهترین شاگرد درس فرانسه درآن مدرسه شد.درسال 1914بانوشتن مطلبی باعنوان (( اودیسه کلاه)) شاگردان کلاس را سر جای خود میخکوب کرد.آبه لونه به یاد داشت که اگزوپری همه ماراغافلگیر کرد.ماراوادار کرد که دوباره آن رابشنویم ودوساعت راجع آن بحث کنیم.ازان پس کشیش مهربان باچشم دیگری به شاگرد ادیب خویش می نگریست.

 

 

|جمعه سی ام دی 1390| 19:1|روباه ازاخترک64

تمام افراد آن خاندان بزرگ متفقل القول می گفتند:بچه های اگزوپری به طورجسارت آمیزی بی نظم،خرابکار ویاغی هستند.به راستی هم آن ها از ((دیسیپلین))بهره ای نداشتند.موارد مورد نظر مادرشان را زیاد مراعات نمی کردند.خاطره ای که اگزوپری از سراسر سن موریس داشت [درسراسرعمرهرگز فراموش نکرد] آمیخته بایادهای رنگی برادرمادرش،دایی هوبربود....


ادامه مطلـب
|یکشنبه سیزدهم آذر 1390| 20:57|روباه ازاخترک64

ماری اگزوپری تجسم چیزی بود که ما در نمونه اش می خوانیم.سراپا اشتیاق – پروا – همدردی ومهربانی بود.کاردانی ومنطقش قواعد وقراردادهایی داشت.مجبور بود عقل را در هرکاری دخالت دهد.وقتی هم پدر بود وهم مادر زندگی در بستری جریان می افت که خرد ورزی قبل از هرچیز رعایت می شد.رفتارش گرم وپرنوازش واز لطف پاینده بود.حتی وقتی شهرت پسر بزرگش شهرت فرزندان دیگرش را تحت تاثیر قرار داد مهرش هم چنان یکسان برسر همه می بارید.(( البته آنتوان بااستعداد بود.ولی بچه های من همه بااستعداد بودند.وقتی بچه بودند همه را یکسان دوست داشتم نمی توانم بگویم به آنتوان بیشتر محبت می کردم.همه برای من یکی بودند))


ادامه مطلـب
|پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390| 9:43|روباه ازاخترک64

کودکی انتوان دوسنت اگزوپری بخش اول:

کودکی اگزوپری به قصر سن موریس دو- رمن محدود شد. اینجا همان بوستان بزرگ بود با صنوبر وزیرفون.همان خانه ی دور همان امپراطوری پنهان همان دنیای معنوی گل سرخ وپری چنین افسون هایی قطعن نمی توانست بدون پرش های خیال والهام جایی برای رخنه پیدا کند.قصر زیبایی بود مانده از دوره لویی 16.سال ها بعد جاده کالسکه رو وخط آهن هم تالیون کشیدند.کنت وکنتس تریکو در اوایل دهه 1850بعد از دوندگی های بسیار وسروکله زدن با صاحبان دندان گرد ساختمان را خریدند وبه شیوه ی شکوهمندامپراتوری دوم که مد روز بود اراستند.در قسمت راست ساختمان آنجا که صخره های کوتاه آغاز می شد وارام وغلتان بالا می رفت تریکوها نمازخانه ای ساختند وپیکر بی جان دخترشان را در آنجا دفن کردند. پشت قصر جنگلی بود از درختان زیبای زیرفون که با نظم حیرت انگیزی در صف های طولانی ومرتب کنارهم قرارداشت


ادامه مطلـب
|شنبه پنجم شهریور 1390| 19:35|روباه ازاخترک64

پدرومادر آنتوان دوسنت اگزوپری:

ژان اگزوپری که شباهت جسمی وروحی خودرا به فرزندش داده بود در 1863 در فلوراک جایی که پدرش فرنالد نایب الحکومه بود به دنیا آمد.چند سال بعد خانواده ی 9نفری آن ها به لومان نقل مکان کرد وفرنالد یک شرکت بیمه تاسیس نمود.بدون شک انتخاب این شغل برای اشراف زاده ای که عنوان کنت داشت ودر چند شهر نایب الحکومه بود چندان خوشایند نمی نمود اما حرفه  ی مطمئنی بود به خصوص در حوالی سال 1870که دنیا داشت به سوی دموکراسی پیش می رفت.

فردیناند اگزوپری به پسرش ژان تکلیف کرد که وارد مدرسه ی نظام شود.ژان نیز وارد شد اما نیمه کاره رها کرد.تاوان گناه او را برادرکوچکترش داد.ژان به لیون آمد ودر 1896در کمپانی دوسولی به عنوان بازرس استخدام شد.آدم شوخی بود کارهای جالبی می کرد[ وقتی برای گرفتن برگه ی هویت آنتوان به اداره ی سجلات مراجعه کرد مامور پرسید:شغل شما چیست آقا؟ ژان در جواب گفت:بیکارم.مامور گفت:باید ده فرانک پول تمبر بدهید.ژان گفت: مگر نگفتم بیکارم!مامور برگه را صادر کرد ونام پدر بچه را در فهرست خدمات مجانی اداره سجلات ثبت نمود.در همان تاریخ ژان سرپرستی دوشعبه بزرگ را برعهده داشت]

ژان اگزوپری احتمالن در همان سالی که به لیون وارد شد با ماری دوفونسکولومب که 12سال از او کوچکتر بود آشنا شد.گویا نسبت دوری هم داشتند.به هرحال در منزل کنتس دوتریکو عمه ی بزرگ ماری ومادرخوانده ی او ملاقات کردند.این کنتس قرار بود نقش مهمی در زندگی آینده آن دو بازی کند.کنتس که نام پدریش گابریل دولسترانژ بود در 1896شصت وسه سال داشت ومدت ها پیش همسرش را از دست داده بود ودختر 4ساله اش در 1869مرده بود.

کنت دوتریکو برای همسرش آپارتمان مجللی روبروی قصر حاکم نشین لیون که چشم انداز زیبایی داشت باقی گذاشته بود.کنتس تنها زمستان ها در آنجا اقامت  می کرد.قصر ییلاقی خودرا که در 45مایلی شمال لیون قرار داشت بهتر می پسندید.در همان قصر بود که ژان اگزوپری وماری دوفونکسولومب در تاریخ 8ژوئن 1896ازدواج کردند.زوج جوان در خیابان پیرا ساکن شدند واولین فرزندشان به نام ماری مادلن در همانجا به دنیا آوردند.دومین فرزندهم دختر بود- سیمون که یک سال بعد در 26ژانویه در 1898 به دنیا آمد.این دوخواهر بعد ها بزرگ خانواده شدند.آنتوان در 1900به دنیا آمد وبرادرش فرانسوادر1902.سومین دختر گابریل نور چشم آنتوان که بسیار به او علاقه داشت ودی دی صدایش می کرد در 1903زاده شد.

خانواده به زودی ناقص شد.در غروب 14ماس 1904ژان اگزوپری در ایستگاه راه آهن در نزدیک املاک خانواده ی همسری گرفتار حمله ی قلبی شد.41سال داشت.آنتوان آن زمان هنوز 4سالش تمام نشده بود.زندگی کودکان خردسال ناگهان دستخوش دگرگونی های اساسی شد.آنتوان چیز زیادی از آن روزهای تلخ به یاد نداشت.از آن لحظه به بعد تاثیرات سنگینی که براو وارد شد ونفوذش را در افکار اوگسترد زنانه بود.در یک طرف کنتس دوتریکو قرار داشت ودر طرف دیگر ماری جوان28ساله با5فرزند که درآمد ثابتی نداشت!

ناچار آپارتمان پیرا را رها کردند وبرای اقامت 6ماهه به ویلای کنتس در سن موریس- دو – رِمِن رفتند جایی که حتی یک نشان کوچک از ژان اگزوپری وچود نداشت.ماری اگزوپری زندگی خود را با وقار ومحبت فراوان وقف مسئولیت های خانوادگی کرد.مادری فداکار بود.شفقت – توجه – سخاوت – پرهیزکاری –وظیفه شناسی وتمام آن چیزهایی را که پسر ارشدش نیاز داشت دریغ نمی کرد.گاهی توان از دست می داد ودرد ورنج زندگی وسنگینی بار5فرزند ناگهان اورا از پا انداخت وباعث می شد در مراقبت های خود تعلل کند.مرگ شوهرش حضور اورا برای بچه ها بویژه آنتوان دوگانه نشان می داد.از آن میان آنتوان حساسیت بیشتری داشت افکار غریبی از ذهنش می گذشت.آن چیزهایی را که نیاز داشت به قدر کافی از مادرش نمی گرفت.بسیاری از آن ها را پدرانه می خواست.فکر می کرد پدران غایب هم می توانند حضور داشته باشند وسایه ژان اگزوپری بلند بود.

|شنبه پنجم شهریور 1390| 19:19|روباه ازاخترک64

شازده کوچولو، با توجه به اشارات بالا، بخشی از شخصیت خود خلبان است. خلبان با خلق شخصیتی خیالی در ذهنش به نام شازده کوچولو و پر کردن ساعات تنهایی اش با او، سعی می کند بخش کودکانه خود را ترمیم کند. و در مقابل، بخش بالغ خود را در برابر زنان تقویت کند. گل سرخ، در این داستان نماد زن است. زنی با تمام ناز و عشوه اش، نیاز به توجهش و تمایل به ابراز وجودش. گل به هیچ کدام از کارهایی که شازده برای او انجام می دهد نیازی ندارد. او فقط نیازمند عشق است. نیازمند است که شازده کوچولو با عشق خواسته های او را انجام بدهد. اما شازده متوجه این موضوع نیست. در مقابل شازده هم نیازمند کشف درونیات گل است. هیچ کدام به این نکته های ریز و نادیدنی توجه ندارند. تا این که روز وداع می رسد. شازده نمی تواند بفهمد چرا حتی روی زمین هم نمی تواند از فکر گلش بیرون بیاید. و چه چیزی باعث می شود که گل او با بقیه گل ها، با یک دشت گل تفاوت داشته باشد. شازده نمی تواند روی تک تک گل های این دشت یک شیشه بگذارد تا از شر باد و حیوانات وحشی در امان باشند. نمی تواند باور کند یک گل بتواند به تنهایی با خارهایش از خود دفاع کند. اما غرور گل، به او این اجازه را می دهد که این موضوع را بیان کند. خلبان در این شخصیت به مخاطب می فهماند که شیوه برخورد با زن ها را بلد نیست و با تمام کودکی و پاکی اش در این مورد نیازمند کمک است. و شاید روباه بهترین گزینه برای نماد هماهنگ کننده بالغ و کودک برای همراهی یک زن باشد. و داستان تا جایی پیش می رود که شازده زهر مار را برای رسیدن به گل، به عشق درونی  اش تحمل می کند.

|جمعه بیست و هفتم خرداد 1390| 22:31|روباه ازاخترک64|

 

بخش هایی از شازده کوچولو:

همه ی آدم بزرگ ها اول بچه بوده اند(اما انگشت شماری به یاد می آورند)

فقط با چشم دل می توان دید.اصل باچشم نادیدنی است

آدم ها این حقیقت را از یاد برده اند.اما تواز یاد نبر.توبرای همیشه مسئول آنچه اهلی کردی

هستی.تومسئول رزت هستی

شب که آسمان را تماشا کنی،چون من در ستاره ای از ستاره ها خواهم بود،چون در یکی از آنها خواهم

خندید،مثل آن است که همه ی ستاره ها برایت می خندند.تو فقط ستاره یی خواهی داشت که می خندد!

ازآشنایی با من شاد خواهی بود.تا ابد دوست منی.دلت می خواهد که با من بخندی وگاه پنجره را

همین طوری،با خوشحالی ،باز خواهی کرد...ودوستانت که ببینند آسمان را تماشا می کنی

ومی خندی،حسابی تعجب می کنند.به آنها می گویی(ازستاره هاهمیشه خنده ام میگیرد)وفکر می

کنند زده است به کله ات.تازه خبر دار می شوی چه دکانی برایت باز کرده ام.

 اگر گلی را دوست داشته باشی که در ستاره ای باشد،تماشای آسمان شب دوست داشتنی است!

ستاره ها همه گلند.

 

شازده کوچولو:اثر آنتوان دوسنت اگزوپری

|شنبه بیست و یکم خرداد 1390| 22:21|روباه ازاخترک64

 

اگزوپری با حضور خلبان در بیابانی خشک و بی آب و علف و خستگی او از درست کردن هواپیمایی که انگار هیچ راهی برای درست کردنش نیست، او را به ناخودآگاه می برد و در اولین بیداری اش او را با موجودی روبرو می کند که تا حدی شبیه کودکی او نیز هست. بره کشیدن برای شازده کوچولو و خاطره ای که از کودکی خود برای مخاطب تعریف می کند، اولین نشانه ای است که خلبان با نیمه وجودی اش روبرو شده است.

 

اریک برن، در نظریه خودش، اشاره به سه بخش وجودی انسان «کودک، والد و بالغ» اشاره می کند. از نظر برن، کودک بخشی است که آرزوها بدون در نظر گرفتن هیچ شرایط منطقی توسط کودک خواسته می شود. در مقابل آن والد سعی دارد قوانینی تولید کند که جلوی خواسته ها را بگیرد. و بالغ نقش هماهنگ کننده خواسته ها و عوامل بازدارنده را دارد.

 

طبق این نظریه می توان این حقیقت را دریافت که خلبان در آن بیابان بی آب و علف تبدیل به والد شده و شازده کوچولو نماد بخش کودک درون اوست. خلبان در اولین قضاوت های خود در مورد «آدم بزرگ» ها، آنها را دنبال شغل، پول، تحصیلات و موقعیت اجتماعی معرفی می کند. و در مقابل کودکان به خواسته های خود، یعنی بازی کردن و دوست خوب داشتن می پردازند.

 

شازده کوچولو در این داستان، در مقابل با پول(مرد تاجر)، کار مداوم (سیاره ای  که در آن چراغ خاموش و روشن می شد)، دانستنی های به درد نخور (سیاره مرد جغرافی دان) و ریاست و قدرت (سیاره پادشاه) احساس ناتوانی می کند. و ادعا می کند که هیچ کدام از این ها برای او جذاب و خواستنی نیستند. از طرف دیگر تنها چیزی که برای او ارزشمند است و ذهن او را درگیر کرده، گلی است که در سیاره او زندگی می کند. در مقابل تمام مسائل مادی و قانونمند، شازده کوچولو در مقابل احساس گل نسبت به او و احساس او نسبت به گلش بسیار مشتاق دانستن بیشتر است.

 

روباه، به عنوان یک بالغ سعی می کند که این هماهنگی را بین خواسته های کودکانه و قوانین بازدارنده ایجاد کند. روباه به او می آموزد که اگر خواستن مهار نشود، ممکن است تمام گل های دنیا برای او به یک اندازه ارزش داشته باشند. چون شاید این گونه تصور شود که به محض خواستن می توان تمام گل های جهان را به دست آورد. اما فقط یک گل هست که به یاد او است؛ و فقط یک گل هست که شازده به یادش مانده است.

 

اهلی کردن از نظر روباه، یعنی :«ایجاد صمیمیت کردن». این جمله، خواسته های درونی کودک را با خاصیت قانون مداری بالغ هماهنگ می کند. روباه به شازده کوچولو یاد می دهد که چه طور به خواستنش احترام بگذارد. برای روباه ایجاد صمیمیت کردن یک راه دارد و آن ایجاد دلتنگی است که از پس آن خواسته ای عمیق شکل می گیرد. 

 

|جمعه بیستم خرداد 1390| 22:34|روباه ازاخترک64|

MisS-A